نوشته شده توسط : Mis.E.F

 

 


 

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.

 اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم.

شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان...

من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن.

زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد.

این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام.

با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی.

هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان.

من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است.

نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.

جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان.

به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***
 

 



:: برچسب‌ها: نگاه , وصیت , چارلی , چاپلین , به , دخترش , نگاه , وصیت , چارلی , چاپلین , به , دخترش ,
:: بازدید از این مطلب : 604
|
امتیاز مطلب : 604
|
تعداد امتیازدهندگان : 185
|
مجموع امتیاز : 185
تاریخ انتشار : 11 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

 

 
نميشه همه ي چراغارو خاموش كرد
دلم نميخواد هيچي رو ببينم
وقتي هیچکس نمی خواد ببینه ديگه چراغ واسه چي؟؟
اصلا روشن باشه واسه چي وقتي هيچي ديده نميشه!
تاريك باشه لااقل ميشه لمس كرد
ميشه حس كرد
فهميد
شمعو چرا‌ ، اون حسابش جداست…
اگه قرار باشه همه جا با شمع روشن باشه حرفي نيست
اون نورش مقدسه
قلبتو روشن ميكنه نه اطرافتو
فوت كردنشم نويد زندگي ميده
تولدت مبارك!
بفرمایین


:: برچسب‌ها: خامووووش , اعتراض , خاموووش , اعتراض ,
:: بازدید از این مطلب : 374
|
امتیاز مطلب : 561
|
تعداد امتیازدهندگان : 175
|
مجموع امتیاز : 175
تاریخ انتشار : 10 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند

گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را

 

گاهي وقتا يه خراشايي روي دل آدم ميفته كه سوزشش تا آخر عمر باقي مي مونه

بعضي اوقاتم انقدر تازه و سوزناك ميشه كه حتي نفس كشيدنو واست سخت مي كنه!

خدا كنه از اين خراشا رو دل هيچكس نباشه يا لااقل كم باشه چون من يكي كه خوب سوزششو با تك تك سلولاي بدنم حس كردم و مي كنم...

 



:: بازدید از این مطلب : 498
|
امتیاز مطلب : 515
|
تعداد امتیازدهندگان : 167
|
مجموع امتیاز : 167
تاریخ انتشار : 7 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

برگشتم!

دیر ولی بالاخره اومدم رو فرم

آخرین پستم سرگیجه بود واقعا هم چه سرگیجه ای مثه باتلاق بود هر چی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم

نمیشه موضوع رو زیاد بازش کنم ولی خب همینو بگم که آروم شدم خیلیییی

آخیش دلم تنگ شده بوداا

ببخشید اینا یه چند وقته جمع شده بود روی هم یهو فوران کرد!



:: بازدید از این مطلب : 355
|
امتیاز مطلب : 504
|
تعداد امتیازدهندگان : 160
|
مجموع امتیاز : 160
تاریخ انتشار : 5 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

وای این دیگه افتضاح بود!

دارم دیوونه میشم ، آخه واسه چی اینجوری شد گیجم گیج گیییییییییییییج!

زمان میخوام فقط زمان ، اگه بتونم تحمل کنم خیلی خوبه ولی اگه نشه چی ، بعد از این همه مدت...

از اول باید به اینجاش فکر میکردم اما این چرخش 180 درجه ای دیگه آخرش بود

به کی آخه فکر میکردم من ، تا کجا رفتم تو چاااه آخه ، چقدر از مرحله پرت بودم

خسته ام ، شکسته ، داغون ، داغووووون داغون...

خدایا خودت کمکم کن



:: بازدید از این مطلب : 366
|
امتیاز مطلب : 523
|
تعداد امتیازدهندگان : 162
|
مجموع امتیاز : 162
تاریخ انتشار : 11 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

 

عکس های عاشقانه و احساسی  - pixfa.net

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی

میکشیدی

عکس های عاشقانه و احساسی  - pixfa.net

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

عکس های عاشقانه و احساسی  - pixfa.net

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

کیستی تو

...فروغ فرخزاد...



:: بازدید از این مطلب : 339
|
امتیاز مطلب : 487
|
تعداد امتیازدهندگان : 153
|
مجموع امتیاز : 153
تاریخ انتشار : 8 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

در آنجا ، بر فراز قله ی کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

بسوی ابرهای تیره پر زد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

 

 

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

ز طوفان صدای بی شکیبم

به خود لرزیده ، در ابری خزیدند

 

 

ستونها همچو ماران پیچ در پیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد

ز خاک ره ، درون حوض کوثر

خدا در خواب رویا بار خود بود

بزیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

 

 

ولی آن پلکهای نقره آلود

دریغا ، تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل

به روی دیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست

که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

 

 

صدا فریاد میزد از سر درد

بهم کی ریزد این خواب طلائی؟

من این جا تشنه ی یک جرعه ی مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائی

مگر چندان تواند اوج گیرد

صدایی درد مند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از " صدا " دیگر تهی بود

ولی اینجا بسوی آسمانست

هنوز این دیده امیدوارم

خدایا این صدا را میشناسی؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم...

....فروغ فرخزاد....

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 460
|
امتیاز مطلب : 498
|
تعداد امتیازدهندگان : 158
|
مجموع امتیاز : 158
تاریخ انتشار : 14 مرداد 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

 

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدزدارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگرکار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کاردارند !!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس کهتشریفاتی و مرفه است !
تازه در خارج کراوات هم میزنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زدههستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر ... !!!
اما در اینجا ما همیشه درحال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیزداریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در ایناست که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زوربه ما حالی کنند که ایناهاش !!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آنها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اندکه رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین واعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بیفرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانندازدواج از نوع موقت چیست !
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای
نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگرگفت : فیوز !!!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که مانفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، درحالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه نداردشاد باشد !
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیدانداین را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بسکه بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومهبس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچوقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلمها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !
فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بسکه ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم هادر حال خون ریزی و کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانندلذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ وقت عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
 
 


:: بازدید از این مطلب : 339
|
امتیاز مطلب : 512
|
تعداد امتیازدهندگان : 167
|
مجموع امتیاز : 167
تاریخ انتشار : 12 مرداد 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

......

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.

......

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

......

 «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت!چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

......

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

 

 

......

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

......

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
 

...دکتر علی شریعتی...



:: بازدید از این مطلب : 464
|
امتیاز مطلب : 495
|
تعداد امتیازدهندگان : 160
|
مجموع امتیاز : 160
تاریخ انتشار : 30 تير 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : Mis.E.F

 

...کاش میدانستی...
 
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودتت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ درآر
و سراپا به سپیدی تو درآ
و به چشمم گفتم:
باورت میشود ای چشم به ره مانده ی خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند
خاطرم را گفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو به درآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
و مبارک بادت
وصل تو با برق نگاه
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به عقلم می گفت:
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم:
او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید
عقل به آرامی گفت:
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
سینه فریاد کشید:
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده
چشمم برق میزد
اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم می کرد
دست بر هم می خورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنید
خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است
عقل پرسید:
دست خالی که بد است
کاشکی...
سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی؟!
این همه هدیه کجا چیزی نیست!
چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد...
 



:: بازدید از این مطلب : 473
|
امتیاز مطلب : 499
|
تعداد امتیازدهندگان : 161
|
مجموع امتیاز : 161
تاریخ انتشار : 28 تير 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد